![]() |
![]() |
|
| ای که در را به روی من می بندی درو وا کن دستم لای در گیر کرده |
|
وقتی تو عشقم شکست خوردم چشمام و رو هم گذاشتم و از روز اول ،و تا روز آخر عشقم و تو ذهنم مجسم کردم تا نکنه یییه وقتی همه چیز و فراموش کنم و برم دنباله کسه دیگه ،نکنه یه موقع دوباره گوله دوتا چشم دیگه رو بخورم و دوباره پشیمون بشم ، نکنه یه وقت تو دلم جای اون کسه دیگه ای رو بیارم و اون تجربه ی تلخ و فراموش کنم ، حالا یکی از نزدیکتریم کسام به این شکست دچار شده ، نمی دونم شاید روزایی که من شکست خورده بودم کسی می تونست درکم کنه و باهام هم دردی نمی کرد درست مثل امروز که من اون و خوب درک می کنم و نمی تونم باهاش حرف بزنم . شکست خوردن فقط درد نیست ، اشک نیست ، غمه اینکه دیگه کسه دیگه ای تو دلت جا نمی شه نیست ،یه تجربست که شاید نصف آدما ی روی زمین این مشکل و دارن و اون نصفه دیگه بی تردید بعدا دچار می شن .(این و می گم که یه وقت فکر نکنه این بلا فقط سر اون اومده ) اما این و خوب فهمیدم که آدما رهگذر یه پلن که فقط رد می شن ،گاهی از اون پل خوششون نمی یاد و اون و میشکنن و گاهی بی تفاوت نصبت به اون ازش می گذرن . حالا من تنها چیزی که موقعه شکستم به یاد دارم اینه که با خودم عهد بستم نه خود کشی کنم نه فرار کنم ونه فراموشش کنم . حالا ام که ازش دورم وتلافیه همه کاراش و در اوردم هنوز شبا به یادش می خوابم صبحا به یادش بلند می شم و «اینم درک کردم شکست شیرین ترین خاطره تو زندگیم بود و هست »
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 فروردین1386ساعت 16:30 توسط زهرا |
|
|
*.*.*.Once I knew thedepth where no hope was and darknees lay on the face of all things.Then love come and set my soul free .Once I fretted and beat myself againstThe wall that shut me in .my life was withoutA past or future and death a consummation devoutly to be wished .But a little word from the fingers of another feel into my hands that clutched at emptiness and my heart leaped up with the rapture of living I do not know the meaning of darkness but I have learned the overcoming of it. 0*0*0*(به عمق نا امیدی رسیده بودم و تاریکی چتر خود،بر همه چیز کشیده بودم که عشق از راه رسید
و،روح مرا رهایی بخشید .فرسوده بودم و خود را به دیوار زندان می کوبیدم .حیاتم تهی از گذشته و عاری
از آینده بود و مرگ،موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم .اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری
ریسمانی شد،در دستانم ، به آن ورطه پوچی پیوند خورد و قلبم باشور زندگی شعله ور شد .معنای تاریکی را
نمی دانم، اما آموختم که چگونه،بر آن غلبه کنم !)*0*0*0
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 11:35 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ني ني که ازخواب پا ميشه جيش داره...........زنبور که روگل ميشينه نيش داره...............حاجي که از مکه مياد ريش داره........شطرنج که بازي ميکني کيش داره ….........اين ريسيور رو پشت بوم ديش داره.....چوپون که تو بيابونه ميش داره........اين تلفن که مي چتي اخره ماه فيش داره………………
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|