![]() |
![]() |
|
| ای که در را به روی من می بندی درو وا کن دستم لای در گیر کرده |
|
روزی که عاشق شد فکر می کرد دیگه تنهاییاش تموم می شه ، احساس خوشبختی داشت ،
خیلی دوسش داشت ، اما بعد یه مدت که خبر نامزدیش رسید ، از بین رفت ، هیچی
براش نموند ، دلش جوری شکست که آسمونم براش گریه می کرد ، تا یک ماه خوابش و
می دید و فریاد می زد ، بعد یه مدت فهمید از نامزدش جدا شده و دوباره برگشته ، دوباره
تن به دوستی داد ، چون هنوز دوسش داشت ، چون هنوز دلش می خواست با اون
باشه ، مدت ها از دوستیشون گذشت و گذشت و گذشت . دوباره به خاطر یه موضوع پوچ
و بی معنا همه چیز برای همیشه تموم شد ، روز اول خیلی منتظر تلفن بود روز دومم
همین طور و روز سوم و چهارم و.......تا دو ماه گذشت و اون هر بار تلفن زنگ می خورد
با عجله سراغ تلفن می رفت ، بعدسه ماه ،که دیگه به دوریش عادت کرده بود ،
داشت پاشو از خونه می ذاشت بیرون که اون زنگ زد ، باورش نمی شد ، فکر می کرد
همه چیز یه رویاست ، آخه می دونی خیلی دلش برای صدای اون تنگ شده بود ، ولی
خودش بو د ، انگار پشیمون بود ، شاید دلش تنگ شده بود ، کی می دونه شایدم می
خواست ........، نمی دونم شاید دوسش داشت اما حرفاش اینو بهش ثابت نمی کرد
، دیگه دختره دوسش نداشت ، دلش پاک پاک بود ، وقتی می گم دوسش نداشت یعنی
نفرتی که اون تو دله دختره به وجود اوورده بود عشق و از بین برد اما فقط با یه جمله
«.................» یعنی می شه باور کرد دختری که به اون سادگی بود با تن دادن به یه
دوستی بچه گانه تبدیل به آدمی شد که دیگه نمی تونه کسی رو دوست داشته باشه و واسه
کسی ارزش بذاره ، دیگه خسته شده ، آرزو داره تمام دردای اون دنیا رو تحمل کنه اما
از این دنیای کثیف بیرون بره، دنیایی که فقط به مردمش به خاطر زیبایی یه چیزی رو یا
کسی رو می خوان و قصدشون سو استفادست ، دنیایی که اون قدر بی معنا شده که حتی
آدما نمی دونن برای چی اومدن وفقط سر شون و می ندازن پایین و زندگی می کنن ، اما
با چه ارزشی بیشتر این آدما خسته ان ، اونقدر خسته که دیگه ادامه ی جاده براشون امکان
پذیر نیست ، دیگه نمی خواد تواین دنیا باشه .( بعضی ها با خوندن این مطلب فقط اینو
می بینن که من خدا رو ندیدم ، که من خدا رو باور ندارم ، شاید این طور باشه ولی اگه
بگم من هر روز و هر ثانیه با اونی که او ن بالاست دارم حرف می زنم حتما باور
نمی کنن ، شایدم خدا با من قهره چون از من ، از دختری که روش نمی شد سرش و تو
خیابون بالا بگیره انتظار نداشت که توی چشمای یه پسر نگاه کنم ، اینا رو گفتم تاراحت
بتونن راجع به من قضاوت کنن و همیشه ساز مخالفه مطالبه من و نزنن.)
خوب بقیه ی داستان :دختره دوباره با اون دوست شد ، ولی این بار بودن و نبودن اون برای دختره فرقی نمی کرد ، کاملا براش بی ارزش شده بود ، حالا نمی دونم آیندش چی می شه ، یعنی خدا دختره رو اون قدر دوست داره که از این مرداب سیاه نجاتش بده ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 13:49 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ني ني که ازخواب پا ميشه جيش داره...........زنبور که روگل ميشينه نيش داره...............حاجي که از مکه مياد ريش داره........شطرنج که بازي ميکني کيش داره ….........اين ريسيور رو پشت بوم ديش داره.....چوپون که تو بيابونه ميش داره........اين تلفن که مي چتي اخره ماه فيش داره………………
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|