![]() |
![]() |
|
| ای که در را به روی من می بندی درو وا کن دستم لای در گیر کرده |
|
بنگرید مردم ! بنگرید که چگونه عشق از دل هایمان رفت! بنگریدکه چگونه خدا را از یادهایمان به جاده ی اصلی زندگی
سپردیم و خودبه فرعی تن دادیم،و سیاهی را به جای سپیدی
گذاشتیم ! بنگرید که چگونه دل های بلوریمان که در کاخی بزرگ به نام سینه
حبس کرده بودیم با تلنگری به سنگ های سخت و زشت تبدیل
شد ! حال باندیشید که چگونه خود را در پشت میله های زندانی به نام
تباهی انداختیم؟ بدانید که عشق باز می گردد و بی پایان نیست . بدانید که خدا با چشمها ی گریان در اول جاده ی فرعی ایستاده تا
شما رادوباره ببیند.(اومی داند که شما درک می کنید که انتظار یعنی چه ؟) و بدانید می شودسنگ های این کاخ را از بین ببریم و بلور جای
گزین آن کنیم . (زهرا) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 20:21 توسط زهرا |
|
![]()
اون عاشق شد با :سومین نگاه به چهره ی پر از حیله ی یه پسر . فکر می کرد از تنهایی خلاص می شه ، فکر می کرد غصه هاش تموم می شه ، فکر می کرد به باغ آرزو هاش می رسه ،فکر می کرد دیگه غمی نداره ،دیگه دلش نمی خواد بره بالای کوه داد بزنه و گریه کنه ، فکر می کرد دیگه دلش نمی خواد لب دریا بره و مثل اون سال اونقدر فریاد بکشه که صداش در نیاد ، دیگه دلش نمی خواد زیر بارون دعا کنه که بهش برسه ، ولی همه و همه فکر بود،اون با همه ی این فکرا از بین رفت ، داغون شد ، خرد شد ، حالا مونده چی کار کنه ؟توی جووووووونیش دلش و بردن و انداختن زیر پا و جای پا روش گذاشتن .توی جوووووونیش سادگیش و ازش گرفتن و ازش گرگ ساختن . توی جووووونیش از خدا دورش کردن . توی جووووونیش تمام آرزوهاش و خراب کردن . از خودش هیچی نداره حتی امید .هنوزم جوونه ولی کاش همه چیز و داشت.اون تباه شد .یه شب به معنای واقعی دستاش و برد بالا و به خدا گفت :ازت کمک می خوام .می دونید چرا ؟ به خاطر اینکه همه چیزش و ازش گرفتن. هیچی جز اشک تو چشمای آرومش دیده نمی شد . دلش و از دست داد . عشقش و از دست داد . سادگیش و تباه کرد. آرزو های بچه گانه ای که داشت و ازبین برد .حالا اینا به درک . چه خیالایی داشت : دلش می خواست با عشقش بره لب دریا قدم بزنه .سرش و بزاره روی شونه هاش و گریه کنه . دلش می خواست باهاش به سفر بره . ولی می دونین ؟اون هنوز با عشقش هست ولی نه دوسش نداره نه عاشقشه نه آرزویی داره که بخواد بر آورده بشه . هیچ دلیلی برای یا اون بودن نداره فقط به حرمت اینکه یه روزی براش می مرد و کلبه ی آرزوهاش و باهاش ساخته بود دستش و رد نمی کنه . خیلی دلش می خواد از درونش باخبر بشه .گاهی فکر می کنه شاید دوستش داشته و برگشته ولی شایدم نداره ؟گاهی دلش می خواد جایی بره که دستش بهش نرسه و هیچ فکری دربارش نکنه .آخه دوسش نداره .چی کار کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(زهرا)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 دی1385ساعت 14:3 توسط زهرا |
|
اون شب اون داشت بهم می گفت: فکر کردی فراموشت کردم؟ فکر می کنی دوست ندارم؟ یا به حرفات گوش نمی دم ؟ نکنه فکر می کنی تنهات می ذارم؟ یا فکر می کنی تو رو از خودم نمی دونم ؟یا یادم رفته تورو دارم؟ می دونی اون کی بود اینا رو بهم می گفت ؟ اون خدا بود ولی اون من و تنها گذاشت تنها ی تنها (zahra)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 دی1385ساعت 12:52 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ني ني که ازخواب پا ميشه جيش داره...........زنبور که روگل ميشينه نيش داره...............حاجي که از مکه مياد ريش داره........شطرنج که بازي ميکني کيش داره ….........اين ريسيور رو پشت بوم ديش داره.....چوپون که تو بيابونه ميش داره........اين تلفن که مي چتي اخره ماه فيش داره………………
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|