![]() |
![]() |
|
| ای که در را به روی من می بندی درو وا کن دستم لای در گیر کرده |
|
خدایا امشب برای بار دوم اومدم تا بهت تلفن بزنم تا دویاره گرمی نگاهت و حس کنم ولی افسوس می خورم به خاطر این همه گناه و هرگز نمی تونم سرم و بالا بگیرم و به تو خیره بشم خدایا امشب هر چی زنگ می زنم کسی گوشی رو بر نمی داره حتما شمارم و دیدی و چون باهام قهری گوشی رو نمی خوای برداری؟ نمی دونم چی بگم شرمنده ام می بینی چون گوشی بر نمی داری مجبورم با قلم و کاغذ بازی کنم شاید یه روزی باهام آشتی کردی و نوشته هام و خوندی خدایا تا کی باید خنده رو جایگزین اشکام بکنم که نکنه یه روزی جلوی کسی بریزه و غرورم و بشکنه ؟ خدایا هنوز گوشی رو بر نمی داری؟ می خوای بیشتر از این تنها باشم ؟ خوب ، عیبی نداره من که تا الان تحمل کردم بقیشم تحمل می کنم ، به درک (ما که زمین خورده ی خدایی هستیم ، شما هم مارو بنداز می گیم خودمون افتادیم ) به هر حال می دونم من تو رو فراموش می کنم ولی ازت خواهش می کنم تو من و فراموش نکن (دوستت دارم )(zahra) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 آذر1385ساعت 12:29 توسط زهرا |
|
|
صدای پاهایش را که آرام بر روی زمین می گذاشت و بر می داشت حس می کردم تنم از ترس عشق می لرزید و قلبم بی قرار برای دیدن او بود صدایم آکنده از بغض بود و لب هایم منتظر آرام آمد و با نگاه اول خود را در آغوشش جا دادم و با اشک هایم پیرهن زیبایش را که به رنگ آبی آسمانی بود خیس کردم و از او خواستم که دیگر تنهایم نگذارد و او با بوسه ای کوچک پاسخم را داد(zahra)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 آذر1385ساعت 8:30 توسط زهرا |
|
|
الو ، سلام ، منزل خداست ؟صدام می یاد؟ راستش خیلی وقته دارم زنگ می زنم اما...، خط شلوغه، می دونی چندین ساله که تو نوبتم، دیگه پیر شدم ، الو ، الو، صدام می یاد ؟ صدای شما که اصلا نمی یاد ،نمی شنوم، دلم نمی خواد قطع بشه ، آخه من که هنوز حرفی نزدم ،حالا صدام می یاد؟ راستش زنگ زدم تا چند تا سوال بپرسم ولی انگار درد و دل کنم بهتره،چون دلم پره ، «تنهام»ببخشید اگه صدام نیومد بگین ، شاید سیم داره تکون می خوره ، بگین صافش می کنم ،یا شایدم دلم صاف نیست ؟ آخه خیلی گناه کردم، آخ راستی یه وقت فکر نکنی چون گفتم دیگه پیر شدم یه پیر زن هفتاد هشتاد ساله ام ها ، نهههههههههه، همش پانزده سالمه ، مشکلات باعث شده فکر کنم پیر شدم ، بازم صدام قطع شد ؟ می دونم نمی خواد بگی دلم خیلی صاف نیست،راستش خدایا ، از اون موقعی که بهم عقل دادی و تونستم درک کنم فقط گناه کردم ،از اون موقعی که تونستم مشکلاتم و تشخیص بدم دلم گرفت ،خیلی گرفت ،خیییییییلی گریه کردم ، شاید فرشته ها دلشون سوخت و گذاشتن باهات حرف بزنم ؟ خدایا، بازم داره اشکم در می یاد پس چرا از اولش هیچ صدایی ازت نشنیدم ؟نه صدااااات، نه خوددددت، نه حرفااااات،پس چی آخه کدومش ؟حداقل یکی شو بهم بده ، «آخه دللللللللم گرفته» آخ ببخشید صدام و بردم بالا ، آخه انگار هر چی صدام و می برم بالا توجهت بیشتر می شه ! نه ؟ می دونم ناراحت شدی ببخشید ، خدایا، رویه خط گیر کردم ، یه خط تکراری ، خط زندگی ، اما نه یه زندگیه معمولی ، یه زندگیه سخت و پر از مشکل و درد و آه و گریه ،یه زندگیه خسته کننده که نباشه بهتره ، خدایا، دلم می خواد بدونم چرا من و آفریدی ؟واسه اینکه ببینی چقدر می تونم گناه بکنم ؟ نه بد بین نیستم، از اینکه به دنیا اومدم پشیمونم ، از اینکه خیلی احساس خستگی می کنم بدم می یاد ،آخه چرا ؟چرا عمر من و به یکی ندادی که قدرت و بدونه ؟داره صدام قطع می شه می دونم ، باشه ، پس فقط به جمله ی آخر گوش بده ببین چند تا جمله ی دیگه توش می بینی ؟ خسته شدم (zahra)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 17:29 توسط زهرا |
|
|
امشب دوباره دلم گرفته است دست هایم را به روی کاغذ می کشم و قطره های اشک را ازروی آن پاک می کنم و خستگیم را بر روی کاغذ نمایان می کنم آه که گونه هایم طاقت دیدن اشک هایم را ندارند، باران می بارد و من در ایوان ،آه، بلندی می کشم و... باصدای بغض آلودم فریاد می کشم مگر من با بنده های دیگرت فرق دارم ؟ خسته ام ،از بیداری،از درد فراق یار ،از لحظه ی وداع خسته ام(zahra)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 آذر1385ساعت 12:12 توسط زهرا |
|
|
در چمنزار می دوم و می گریم به زیر درخت بید می نشینمو با یاد او دست هایم را بالا می برم و یاری می خواهم اما در نبودش آرامش خواهم داشت،چه کنم؟ آه خدایاچه کنم ؟ من مرگ را می خواهم ، کجاست؟ تا کجا ها باید بروم ؟ از که باید بپرسم؟ از که باید بخواهم؟ از بیداری تا خواب چند ساعت فاصله است؟(zahra) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 13:53 توسط زهرا |
|
|
بار الهی امشب دگر طاقت دیدن گریه های آسمان را ندارم دلم در این قفس تنگ دیوانه شد یاری می خواهم (zahra) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 13:50 توسط زهرا |
|
|
در شهر شب ،آنجا که روح فاصله ها جاری بود ، من بودم ، تنها ، بی کس،تنها در فکرفرو رفته بودم ،آنچه که نه ساحلی و نه دریایی ،نه یاری و نه شوق دیداری بود،من به فکر تنهایی بودمريالسراسر بدنم را دردغم فرا گرفته بود،نفسم را در خودم گم کرده بودم ،یاری می خواستم،اما کسی نبود کمکم کند،از تنهایی فرار می کردم ،و به سکوت می رسیدم،از زندگی بیزار بودم ،ولی زندگی می کردم ،برای خودم جان می دادم ،و از خودم جان می گرفتم ،خسته بودم ،از همه چیز ،از خستگی به تنهایی پناه برده بودم ، اما نمی دانستم که تنهایی چیست، حال که به تنهایی پناه بردم ومعنی آن را درک می کنم ،از آن فراریم ، نمی دانم ، نمی دانم ، از کجا باید بروم ،از کجا باید گذر کنم ، تا به غوغا برسم، خدایا،خدایا،این چه غمیست که در دلم نهادی ، دیگر توان ندارم ،از جست و جو خسته ا م ،از تنهایی بیزارم(zahra) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 9:39 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ني ني که ازخواب پا ميشه جيش داره...........زنبور که روگل ميشينه نيش داره...............حاجي که از مکه مياد ريش داره........شطرنج که بازي ميکني کيش داره ….........اين ريسيور رو پشت بوم ديش داره.....چوپون که تو بيابونه ميش داره........اين تلفن که مي چتي اخره ماه فيش داره………………
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|